امروز داشتم فکر می کردم.به همه لحظاتی که داشتم و سپری کردم و نفهمیدم یا ندونستم که دارم چی کار می کنم.
اینک منم که در آستانه دهه سوم زندگیم ایستاده ام.با کلی خاطره ریز و درشت.
یکی از دوستام واسم میل زده که پا شو از مماکت بیا بیرون.خودش تو استرالیا زندگی می کنه و برام مثال اون مردی رو زده بود که فرار می کرد و می افتاد تو چاه که به یه ریسمان نازک چنگ می زنه که دوتا موش و سیاه و سفید اونو می جون و بنده خدا یهو یه کندو عسل پیدا می کنه و سرگرم خوردنش می شه و یهو طنابه پاره می شه و سقوط می کنه...............
ولی واقعا وضعیت ما اینقدر اسفناکه؟
نمی دونم . من اینجا رو دوست دارم با همه بدی هاش و سختی هاش.
این اصلا خوشایند نیست که آدم جلای وطن کنه ولی واقعا شاید یه زمانی مجبور شه.
لا اقل برای نسل بعد خودش که در قبال اون مسولیت اخلاقی داره و باید پرورشش بده.
نمی دونم شاید اینم از اون ندونسته های من باشه.
ندانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون |