زمان گذشت
پس از یازده بار گردش
وما همچنان در اندیشه اینکه
((چقدر زود دیر می شود...))
و در این گیرودار بین اندیشه و عمل
ما آنچنان اندیشناک از ترس عملیم
که همچنان اندیشه را تعطیل می کنیم
وقتی جوانه های امید در دلمان نقش می بست
و بی هیچ پیرایه ای
غریو شادی سر می دادیم
هیچ وقت گمان نمی بردیم
که روزی حسرت یازده ساله را میراث دار باشیم
و اکنون
نه تنها که به ابتدا نیا مده ایم
که بازگشته ایم
به روزگارانی که حتی نمی اندیشیدم که می توان اندیشید
و باز هم تاسف می خوریم که
((چقدر زود دیر می شود ...))
|