سکوتم را به بی خیالی ام
تشبیه مکنید
که در واپسین لحظات بی خویشتنی
آنچنان مسحور عظمت هستی گشته ام
که ذهن بیچاره ام
گنجایشش را ندارد
شاید همان شاید همیشگی به سراغم آمده
که هیچ چیز را تاب دیدن در برابر خود ندارم
نمی دانم چرا اینقدر حجم نمی دانم هایم زیاد شده
و چقدر سردرگمی ام بی پایان گشته
اشتباه نکنم
خودم را گم کرده ام
که دائما بدنبال چیستی چیستها می روم
و یادم رفته است که چه می خواهم
صبر کنید!
چرا اینقدر زود قضاوت می کنید!؟
زمانم را به من پس دهید
و بعد رهایم کنید
خودتان بروید
من نرم نرمک خواهم آمد
اما نه به مقصد شما
که اصلا برای آن ساخته نشدم
من را در ابتدای راه بی خودی بی زمانی ام رها کنید
که زمانم را
و مقصدم را خود انتخاب کنم
...
|