بارش

باز هم مثل همیشه

باد

حس غریب کودکی را برایم تداعی می کند

باز هم ابرهای سیاه روی سرم

تکه تکه می شوند

نمی دانم این همه ابر از کجای این آسمان سپید

اینگونه سنگین و سرفراز

می آیند و می روند

این ابرهای سترون

این بادهای عقیم

گاهی وقتها آنقدر صبور می شوند

که آدم دلش می خواهد بالا برود

و با تازیانه ای از یخ

سرود بارش را یادشان بدهد

شاید پاهامان کوتاه باشد و دستهامان کوچک

بگذار همین گونه بروند و بیایند

شاید آموخته باشند بارش را....