امروز بازهم
مثل همیشه
بی زمان
ساکن
سرگردان
می رفتم
ـ تا عمق ذرات بی سکون اطرافم ـ
نمی دانم چرا زمانی که اوج سرماست
اینگونه لبخند می زنند
حتی وقتی که نفسها یخ زده
و دم گرمم در هوا بخار می شود
اینگونه
راحت
سپید
گرم
می خندند
هان!
شمایان که زهرخندتان چون ضربه های بی امان دشنه
پشتم را می شکافد
و قلبم را ریش ریش می کند
به کدامین پرده می خندید؟
به بی زمانی؟
سکون؟
سرگردانی ام ، آیا؟
یاشمایان نیز سرگردانی تان را با زهرخندی به رخ می کشید؟
شاید، شایدهاتان را فراموش کرده اید؟
باشد!
بگذار شایدها فراموش شوند
شاید ، بایدها بیایند
و در ذهن حقیر روزمره مان
نقشی بیافریند
چونان دلفریب
تا سرگردانی مان ، سرگردان شود، شاید!............
|