دردهایم
بیشترین حجم ممکن را پیدا کرده
که اینچنین سیال
با حرکت قلم تراویده می شود
جالب است حال و روزمان که می خواستیم انسان باشیم
حال
حسرت کسانی را می خوریم که آسوده لمیده اند
و چون چشم فرو بستگان
به چشم چرانی مشغولند!
و در این میانه هر از چند گاهی که شکمبارگی شان اجازه داد
نگاهی از سر تمسخر می کنند
و چنان زهرخندی تحویل می دهند
که گویی داوینچی همین الساعه ترسیمش کرده!!!
نه!
حسرت نمی خوریم
ذهن وسوسه مند عافیت طلب خسته مان گمان می کند
انسان نبودن
آسودگیست!
افسوس ، ارزانی تمامی لحظاتیست که نمی دانند در کجای جغرافیای هستی ایستاده اند!
و ضرباهنگ مداوم ثانیه ها
لحظه ای حتی
بر سر جای خود
نمی نشاندشان!
آه ! ای لحظه های من
بی تابی نصیب هر روزه تان باد!
شمایانی که در گذارتان می نویسم
و این را رشحه ای از نخوتم می پندارند
دیگر چه جای اندیشیدن و نگاشتن.....
واژگانم ارزانی اش باد که جز او ندیدم و ننگاشتم
که جز او را هرگز
آنی
پیش رویم ندیده ام
آه! ای درنگ های ناب!
ای رویداد همیشه!
ای بودن مداوم!
بیا و غزلواره هایم را ببین
باش و تماشا کن واژه های تبدارم را
و مرا در برزخ بی تویی مگذار
کاش می دانستی که چقدر بی تابم......
یک فکر، یک سیاهی ، یک شام بی امید
یک بازی نهانی و یک صبح پر نوید
یک آسمان ستاره ، یک ابر پر ز غم
یک بارش دوباره و یک سرو هم خمید
یک شب کنار آینه ، یک روز رو به نور
یک پنجره جدایی و یک جامه سپید
یک میز ، یک قلم و کتابی که روبروست
یک حجم بی صدا که به افسانه اش رسید
یک شمع ، یک چراغ و یک راه پر خطر
یک مرشد رهایی و تنها یک مرید
