شنبه 25 اسفند ماه سال 1386
باز هم مثل همیشه
باد
حس غریب کودکی را برایم تداعی می کند
باز هم ابرهای سیاه روی سرم
تکه تکه می شوند
نمی دانم این همه ابر از کجای این آسمان سپید
اینگونه سنگین و سرفراز
می آیند و می روند
این ابرهای سترون
این بادهای عقیم
گاهی وقتها آنقدر صبور می شوند
که آدم دلش می خواهد بالا برود
و با تازیانه ای از یخ
سرود بارش را یادشان بدهد
شاید پاهامان کوتاه باشد و دستهامان کوچک
بگذار همین گونه بروند و بیایند
شاید آموخته باشند بارش را....

