سریال زنان سرسخت
سریالی بسیار ریبا در ژانر درام و کمدی. برنده ۳ جایزه golden globe |
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دردهایم
بیشترین حجم ممکن را پیدا کرده
که اینچنین سیال
با حرکت قلم تراویده می شود
جالب است حال و روزمان که می خواستیم انسان باشیم
حال
حسرت کسانی را می خوریم که آسوده لمیده اند
و چون چشم فرو بستگان
به چشم چرانی مشغولند!
و در این میانه هر از چند گاهی که شکمبارگی شان اجازه داد
نگاهی از سر تمسخر می کنند
و چنان زهرخندی تحویل می دهند
که گویی داوینچی همین الساعه ترسیمش کرده!!!
نه!
حسرت نمی خوریم
ذهن وسوسه مند عافیت طلب خسته مان گمان می کند
انسان نبودن
آسودگیست!
افسوس ، ارزانی تمامی لحظاتیست که نمی دانند در کجای جغرافیای هستی ایستاده اند!
و ضرباهنگ مداوم ثانیه ها
لحظه ای حتی
بر سر جای خود
نمی نشاندشان!
آه ! ای لحظه های من
بی تابی نصیب هر روزه تان باد!
شمایانی که در گذارتان می نویسم
و این را رشحه ای از نخوتم می پندارند
دیگر چه جای اندیشیدن و نگاشتن.....
واژگانم ارزانی اش باد که جز او ندیدم و ننگاشتم
که جز او را هرگز
آنی
پیش رویم ندیده ام
آه! ای درنگ های ناب!
ای رویداد همیشه!
ای بودن مداوم!
بیا و غزلواره هایم را ببین
باش و تماشا کن واژه های تبدارم را
و مرا در برزخ بی تویی مگذار
کاش می دانستی که چقدر بی تابم......
یک فکر، یک سیاهی ، یک شام بی امید
یک بازی نهانی و یک صبح پر نوید
یک آسمان ستاره ، یک ابر پر ز غم
یک بارش دوباره و یک سرو هم خمید
یک شب کنار آینه ، یک روز رو به نور
یک پنجره جدایی و یک جامه سپید
یک میز ، یک قلم و کتابی که روبروست
یک حجم بی صدا که به افسانه اش رسید
یک شمع ، یک چراغ و یک راه پر خطر
یک مرشد رهایی و تنها یک مرید
روزها می آیند و می روند
و لحظه هایی می مانند که هیچگاه از لحظه بودن خود
لحظه ای شک نمی کنند
و اینک
این منم
مردی در آستانه چهارمین دهه
با برفی تنک که بر شقیقه هایم باریده
وچشمانی که به دوردستها خیره مانده است
نمی دانم
آیا زمان ، زمانم می دهد ...
وشادمانم
که همیشه مرد سایه هایم بوده ام
و گامهای کسی را برای پاهایم برنگزیده ام
همیشه خواستم بیایم
وقتی همه رفته اند
وهنگامی بروم
که تازه آمده باشند ...
و حال
بر فراز قله سی ام
چنان چالاک و مست جهیده ام
که توان ایستادن ندارم
و سر خوشم
که همراهی دارم همدل
چون آیینه
چونان صاف و بی غش
که زمان مقابلش تکثیر می شود
و رهایی ام را رهاتر می کند
باشد که باشد و باشم
تا زمانی که زمانه ماست......
چرا این همه آزارم می دهید؟
و به کدامین اتهام
اینگونه راحت و آرام
مرا محبوس ثانیه ها می کنید
به راستی که زمان قریب و زمانه غریب شده
که به آسانی شکستن تکه نانی خشک
بدون دغدغه ای
انسانی را می شکنید...
با شمایانم!
ببینید مرا!
سرهاتان را بالا بگیرید
و بپذیرید آنچه را می کنید
زمان و زمانه ارزانی تان باد
مرا چه کار با این دو
که آنچنان لحظاتم برزخی ست
که تاب هیچکدام را ندارم...
چقدر دلم یک تکه ابر می خواهد
و بارشی آنچنان سهمگین
که در زیر نوازش های یکریزش
دمی
آنی
لحظه ای شاید
زمان گذشت
پس از یازده بار گردش
وما همچنان در اندیشه اینکه
((چقدر زود دیر می شود...))
و در این گیرودار بین اندیشه و عمل
ما آنچنان اندیشناک از ترس عملیم
که همچنان اندیشه را تعطیل می کنیم
وقتی جوانه های امید در دلمان نقش می بست
و بی هیچ پیرایه ای
غریو شادی سر می دادیم
هیچ وقت گمان نمی بردیم
که روزی حسرت یازده ساله را میراث دار باشیم
و اکنون
نه تنها که به ابتدا نیا مده ایم
که بازگشته ایم
به روزگارانی که حتی نمی اندیشیدم که می توان اندیشید
و باز هم تاسف می خوریم که
((چقدر زود دیر می شود ...))
سکوتم را به بی خیالی ام
تشبیه مکنید
که در واپسین لحظات بی خویشتنی
آنچنان مسحور عظمت هستی گشته ام
که ذهن بیچاره ام
گنجایشش را ندارد
شاید همان شاید همیشگی به سراغم آمده
که هیچ چیز را تاب دیدن در برابر خود ندارم
نمی دانم چرا اینقدر حجم نمی دانم هایم زیاد شده
و چقدر سردرگمی ام بی پایان گشته
اشتباه نکنم
خودم را گم کرده ام
که دائما بدنبال چیستی چیستها می روم
و یادم رفته است که چه می خواهم
صبر کنید!
چرا اینقدر زود قضاوت می کنید!؟
زمانم را به من پس دهید
و بعد رهایم کنید
خودتان بروید
من نرم نرمک خواهم آمد
اما نه به مقصد شما
که اصلا برای آن ساخته نشدم
من را در ابتدای راه بی خودی بی زمانی ام رها کنید
که زمانم را
و مقصدم را خود انتخاب کنم
...
باز هم مثل همیشه
باد
حس غریب کودکی را برایم تداعی می کند
باز هم ابرهای سیاه روی سرم
تکه تکه می شوند
نمی دانم این همه ابر از کجای این آسمان سپید
اینگونه سنگین و سرفراز
می آیند و می روند
این ابرهای سترون
این بادهای عقیم
گاهی وقتها آنقدر صبور می شوند
که آدم دلش می خواهد بالا برود
و با تازیانه ای از یخ
سرود بارش را یادشان بدهد
شاید پاهامان کوتاه باشد و دستهامان کوچک
بگذار همین گونه بروند و بیایند
شاید آموخته باشند بارش را....
کاش می شد لحظه ای خوابید و رفت
کاش می شد با کسی نالید و رفت
کاش می شد در هجوم لحظه ها
لحظه ای با چشم ها نوشید و رفت
کاش می شد یک دمی با عشق بود
در هجوم سایه ها خندید و رفت
کاش می شد در بر سیمین بری
لحظه ای در خود فرو غلتید و رفت
من نمی دانم که آیا می شود
با پری رویان چنین خندید و رفت!؟
امروز بازهم
مثل همیشه
بی زمان
ساکن
سرگردان
می رفتم
ـ تا عمق ذرات بی سکون اطرافم ـ
نمی دانم چرا زمانی که اوج سرماست
اینگونه لبخند می زنند
حتی وقتی که نفسها یخ زده
و دم گرمم در هوا بخار می شود
اینگونه
راحت
سپید
گرم
می خندند
هان!
شمایان که زهرخندتان چون ضربه های بی امان دشنه
پشتم را می شکافد
و قلبم را ریش ریش می کند
به کدامین پرده می خندید؟
به بی زمانی؟
سکون؟
سرگردانی ام ، آیا؟
یاشمایان نیز سرگردانی تان را با زهرخندی به رخ می کشید؟
شاید، شایدهاتان را فراموش کرده اید؟
باشد!
بگذار شایدها فراموش شوند
شاید ، بایدها بیایند
و در ذهن حقیر روزمره مان
نقشی بیافریند
چونان دلفریب
تا سرگردانی مان ، سرگردان شود، شاید!............
سیاهی چشمانت
چنان لحظاتم را سپیده دم می کند، بانو!
که هیچ خورشیدی
تاب حضورش را ندارد...
مساحت وجودم را
در امتداد نگاهت ضرب کن ، خاتون!
تا حجم هستی ام
شیوایی شود...
۴*۱۳:۵۷=۲۱/۱۱
هجوم بی امان ذرات برف
دلم را گرم می سازد
و مساحت سپید را در حجم سیاهم
به یادگار می نهد
ذره
ذره
پیایی و یکریز می بارد
چقدر دلم هوای خورشید کرده است!
و چه اندازه مشتاق آسمان آبی ام
به هر حال برف هم نوعی گرماست برای خودش که اینچنین گرمم می کند،
لابد!
دلم بی قرار چکاچک باران است
قطره های بی منت
بارش بی امان نور
که حس بودن را به مغزم شارش میکند
و همچنان برف می بارد
و همچنان سپیدیست که هستی ام را فرا گرفته است..
خیلی وقته که چیزی ننوشتم.
دلیلشم نمی دونم.نمی دونم چرا
این همه اتفاق این همه عید هیچ کدوم باعث نشد تکونی به خودم بدم و آپ کنم.
نمی دونم چرا و به چه دلیل.
در هر حال می خوام بنویسم.
خدا نکنه که قلم آدم دچار خفگی بشه! یه خفگی مزمن!
این خفگی ممکنه به جنون بیانجامه! جنونی که گسستن همه قیدهارو ممکنه در پی داشته باشه.
نمی دونم
نمی دونم
شاید این خفگی وا شه
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
یا حبیب و یا مجیب
باز هم رمضان آمد و سفره مهر الهی گسترده شد. نمی دونم امسال چه جوری بود و چه خواهد شد.
ولی حس قریب و غریبیه بودن و دیدن و شدن.
وقتی خودش گفته :((لو علم المدبرون کیف اشتیاقی بهم لماتوا شوقا !!!)) ما چی کار می تونیم بکنیم!
پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود
سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود!!!!!!!
او به مشتاق بود............وای وحشتناکه! تکان دهنده است!
آن یکی بازی که بد من باختم
خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم می برم لذات او
مات اویم مات اویم مات او
((...خجسته باد نام خداوند ، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست
مور
چه می داند که بر دیواره اهرام می گذرد
یا بر خشتی خام
تو
آن بلند ترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من
آن کوچکترین مور
که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت
پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای
زلال چشمان را با خون دل آغشته
ستارگان را از سر طیبت می شکنی
یا در جیب جبریل می نهی
یا به فرشتگان دیگر می دهی
چگونه که اینچنین بلند بر زبر ما سوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری و در بازار تنگ کوفه
.... تاکنون اقیانوسی را ندیده بودم که عمود بر زمین بایستد
تاکنون خداوندگاری را ندیده بودم
که مشکی کهنه بر دوش کشد
و پای افزاری کهنه به پا کند
و بردگان را برادر باشد....
...در احد
که گلبوسه زخم ها تنت را دشت شقایق کرده بود
مگر از کدام باده مهر مست بودی
که با تازیانه هشتاد ضربت بر خود حد زدی!
کدام وامدار ترید؟
دین به تو یا تو بدان
هیچ دینی نیست که وامدار نگاه تو نیست
لبخند تو اجازه زندگیست
شگرفی تو
عقل را دیوانه می کند
و خرد را به خود سوزی وامی دارد
و چون از این آمیزه خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد...
آیا خدا نیز در ((تو)) به شگفتی در نمی نگرد!؟
فتبارک الله
تبارک الله
تبارک الله احسن الخالقین
خجسته باد نام خداوند ، نیکوترین آفریدگاران
و نام ((تو))
که نیکو ترین آفریدگانی.........))
... و کبوتر پرواز کرد
در ناب ترین لحظه های آسمانی اش
که شاید
پرواز
بندی بود
مکرر
بر بالهایی
که دیگر تاب آسمانها را نداشت!
چشمهایش را بست
برای یک آن
- که ((آن)) ،
((آنی)) نبود که می بایست باشد
و بود...-
و دید
که چشمه های زمینی
آمدنش را تمنا می کنند...
((هم میهن)) دیروز یه مصاحبه از دکتر سروش چاپ کرد.این مصاحبه خیلی جالب بود و نکات ناگفته ای رو بیان کرد. با همه احترامی که برای دکتر قائلم و بر کسی هم پوشیده نیست ولی یه سوال بزرگ تو ذهنم شکل گرفت.
چرا ماها هیچ وقت اشتباهاتمونو نمی پذیریم؟
چرا همیشه آسمان و زمین رو بهم می بافیم تا بگیم ما نبودیم؟
همون مثال همیشگیه:((کی بود،کی بود،من نبودم!))
این خصلت تموم اقشار جامعه مارو در بر می گیره از عوام الناس تا فرهیختگانمون.
مثلا چه لزومی داره دکتر سروش از دکتر نجفی نام ببره که تمام تصفیه ها رو ایشون انجام دادن؟!
یا از دکتر معین بگه که گفته ((بازگشایی دانشگاه ها اگه خیانت نباشه ، غفلته!))
اصلا من نمی گم بودن یا نبودن ، نمی گم دکتر تو این کارها همفکر بوده یا نبوده و…. دغدغه اصلی من اینه که چرا ما اشتباهاتمونو نمی پذیریم ؟
شهامت پذیرش اشتباه رو نداریم و صادقانه نمی گیم که : آره من هم بودم ، من اشتباه کردم.
یا اصلا نه خیلی محکم بگیم که : اون کارها رو باید تو ظرف زمان خودش سنجید.توی اون زمان که کشور بعد از انقلاب تو فاز بی دولتی بود باید یه عده دنبال مسائل دانشگاه ها می بودن.
حالا تو اون حال و هوا معین یه همچین حرفی زده باشه و یا نجفی همچین کاری کرده باشه ، اینا رو الآن بگیم که چی بشه؟!
که بگیم بر دامن کبریایی من گردی نمی نشینه!؟
حالا تو سطح خردتر که می رسیم می بینیم این مساله عدم پذیرش اشتباه به عوامل متافیزیکی هم می رسه.از قضا و قدر گرفته تا شانس و…..
معمولا هر وقت اشتباه می کنیم و به نتیجه مورد نظر نمی رسیم می گیم حتما قسمت نبوده!
این حرفا چیه؟ مگه حضرت دوست نگفته:(( انا هدیناه السبیل اما شاکرا اما کفورا))
به قول خود دکتر سروش یکی ازپیامدهای مبارک ((تجدید تجربه اعتزال)) اینه که ما خودمون مسول کارها ونتایجشون باشیم و بپذیریم که اشتباه از خودمون بوده.
باز هم به قول خود دکتر سروش که می گفت بزرگترین درد انسانها ، درد ((نخوت)) و ((ناموسه)). اولیش به خاطر عدم روراستی خودمون با خودمون و دومیش هم به خاطر ترس از آبرو.
به همین علتم حضرت مولانا به همین دو درد اشاره می کنه:
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
بخدا اگه یه کم با خودمون رو راست باشیم و مسول کارهامون به اهدافمون سریع تر و بهتر می رسیم .و حرفامون اقبال بیشتری پیدا می کنه.
........
هان!
ای گزمه ها!
بهوش باشید!
اینجا
مردی از جنس لحظه های ناب
سرداری از سپیده
فاتحی بزرگ
از آن سوی تاریخ آمده
و او
در پی تکرار مکرر پیروزی های خویش است
نه با شلاق و تیغ و زو
با کلام و حرف و سخن
او پیروز است
او پیروز است
او پیروز است
مردی از تبار گل و لبخند.....
حمید سجادی یکی از دوستام باشور و شوق چند روز پیش یه دوبیتی واسم sms کرد و من خیلی بهش توجه نکردم. بعدا فهمیدم که اولین تراوشات منظوم ذهنی دوستمه.
گفتمش دل می خری؟پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو ، تنها بخند!
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
من خیلی ژست شعر شناسانه گرفتم و بهش گفتم:(( این شعرت خیلی چیپه!!! کلماتت فاخر نیست! اصول شعر کلاسیک رو رعایت نکردی ! شبیه ادبیات پشت وانتیه!و.....))
بعدا نشستم فکرکردم اصلا چرا ما ها اینقدر به خودمون اجازه می دیم در مورد هر چیزی اظهار نظر کنیم.از مسایل کوانتوم گرفته تا قیمت زعفرون!
واقعا مگه شعر چیه که ما اینقدر قید و بند واسش می ذاریم؟مگه نه اینکه یکی که حس قریب و غریبی پیدا میکنه و با ارکستر هستی هماهنگ می شه ناخودآگاه کلامش وزن پیدا می کنه.
اصلا نقد کردن تو هر زمینه ای رو بلد نیستیم فقط بلدیم تریپ برداریم ،همین!!!
دیشب مهمون برنامه ((شب شیشه ای )) بهرام رادان بود و چقدر خوشم اومد ازش.
خیلی ساده و بی تکلف حرف می زد و لذت بردم که یه هنرمند اینقدر بی آلایش حرف می زنه.
البته این یه نظر کاملا شخصیه ولی یه حرف قشنگ زد که خیلی به دلم نشست. زمانی که داشت رضا رشیدپور رو با oprah مقایسه می کرد، می گفت که این نوع کار oprah است که به مدعوش شانیت و بزرگی می ده و به همین دلیل بسیار موفقه.
یاد حرف انسان بزرگواری افتادم ـ که تو این روزگار که کمتر کسی به فکر فکر کردنه، کیمیاست بخداـ
خیلی جمله اش حکیمانه بود.این بنده خدا می گفت:
((آدمای حقیر دلشون خیلی کوچیکه .برای این که تو رو تو دلشون جا بدن یا تحقیرت می کنن یا باعث می شن تو خودت، خودتو کوچیک کنی.
اما آدمای بزرگ دلشون خیلی بزرگه و واسه اینکه تو رو تو دلشون جا بدن، بزرگتر از اون چیزی که هستی، بهت شانیت می دن.))
حرفای این بزرگوار خیلی قشنگ و دلنشینه.
همه مون تو زندگیمون به آدمای حقیر زیادی برخورد کردیم که خواستن تحقیرمون کنن.ابن دیگه بستگی به خودمون داشته که حقارت رو بپذیریم یا از یه موقعیت خاص چشم پوشی کنیم.به قول سیدالشهدا:((دامن های پاکی که ما را پرورده ،هرگز مذلت را بر ما نمی پذیرد.))
ولی به آدمای بزرگ _متاسفانه_ خیلی کم بر می خوریم.
آدمایی که اینقدر عزت نفس داشته باشن و کریم باشن که بهت کرامت نفس بدن و یا دست کم کمکت کنن که رشد کنی.
خدا کنه که ما از دسته آدم بزرگها باشیم و یا لا اقل سعی کنیم که بزرگ شیم.
آن کیست کز روی کرم با من وفاداری کند....................
۱.
در لحظه های سنگین استخوانسوز بی فرجام
دل تنهایی من
به یاد ((تو)) سبز می شود
و امتداد بی افق یاس
در برابر وجود دریایی ((تو)) پایانی بر خویش بر می گزیند
((تو)) سبزی
سبز سبز سبز ..............
۲.
به هر حال زمانی می رسد
که پایانی باشد
بر تمام دلتنگی ها و ناله هایم
همه ناله های من از بی ((تو))یی است
((تو))
منی
و من.................................
۳.
بیا
بیا که امشب آمدنت را
در پراکنش نور چراغ های کنار خیابان
در زیر باران
دیده ام...............................
امروز داشتم فکر می کردم.به همه لحظاتی که داشتم و سپری کردم و نفهمیدم یا ندونستم که دارم چی کار می کنم.
اینک منم که در آستانه دهه سوم زندگیم ایستاده ام.با کلی خاطره ریز و درشت.
یکی از دوستام واسم میل زده که پا شو از مماکت بیا بیرون.خودش تو استرالیا زندگی می کنه و برام مثال اون مردی رو زده بود که فرار می کرد و می افتاد تو چاه که به یه ریسمان نازک چنگ می زنه که دوتا موش و سیاه و سفید اونو می جون و بنده خدا یهو یه کندو عسل پیدا می کنه و سرگرم خوردنش می شه و یهو طنابه پاره می شه و سقوط می کنه...............
ولی واقعا وضعیت ما اینقدر اسفناکه؟
نمی دونم . من اینجا رو دوست دارم با همه بدی هاش و سختی هاش.
این اصلا خوشایند نیست که آدم جلای وطن کنه ولی واقعا شاید یه زمانی مجبور شه.
لا اقل برای نسل بعد خودش که در قبال اون مسولیت اخلاقی داره و باید پرورشش بده.
نمی دونم شاید اینم از اون ندونسته های من باشه.
ندانم های بسیار است لیکن من نمی دانم
که خوردم از دهان بندی در این دریا کفی افیون
سلام خدمت همه دوستان خوبم!
با عرض شرمندگی یه سری مشکلات به وجود اومده بود که نتونستم آپ کنم.
نمی دونم چرا تقریبا هر شب می اومدم ولی blogsky همش under constraction بود.
با خیلی تاخیر سال خوب و خوشی رو برای همه دوساتن عزیز آرزو می کنم.
امیدوارم بعد از این دیگه از این ماجراها پیش نیاد و حقیقتا به مساله ای که عباس شفیعی گفت ربطی نداره!!!!!!!البته تو این روزگار فکر کنم وضعیت همه این جوری باشه!!!!!!!
باز هم آمدم
با همان عهد پیشین................................
پس فردا اربعینه.
چهلمین روز از خلق بزرگترین و عاشقانه ترین و همچنین اندیشه سوزترین صحنه پاکبازی انسان بر روی زمین.
به قول حضرت مولانا:
پاکبازی خارج هر ملت است
و
این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
جان را زخود بر کنده امبا چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
واقعا چقدر زیبا و دلفریبه که انسان قربانی بشه برای وصال .خود خدا گفته ((...من عشقته قتلته...))
گرچه می گفت که زارت بکشم می دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
حضرت دوست کمکمون کنه که لا اقل یه ذره هم که شده مثه سیدالشهدا که سید العشاقه باشیم.
ما را به سر چاه بری دست زنی
لا حول کنی دو دست بر دست زنی
ساعت ۸ عصر سر کلاس بودم و مشغول تدریس. یهو یه sms از مصطفی طاعتی اومد که ملا قلی پور فوت شده.
خیلی حالم گرفته شد. تصاویر فیلمایی که ازش دیده بودم جلوی چشام رژه می رفت و این آخری ((میم مثل مادر)) با تموم انتقاداتی که بهش داشتم و کلی با دوست عزیزم سید مهدی طاهری در موردش بحث کرده بودیم.
یاد سفر به چزابه افتادم و نجات یافتگان.
یاد ((قارچ سمی )) افتادم و حس و حال غریب و قریبی که بعد از دیدنش داشتم.از سینما صحرا تا امامزاده صالح پیاده رفتم با شاخه ای از نور در دست!
نمی دونم چرا ماها اینجوری هستیم.
یاد نامه پارسالش افتادم بعد از جریانات مزرعه پدری.
نمی دونم چرا؟
بازم زود ، دیر شد.................
از عصر چند تاSMSاز بچه ها گرفتم که همشون تاکید داشتن ساعت ۱۱ شب دفاعیات ((خسرو گلسرخی)) رو از شبکه ۳ ببینم.
برای ماها که بعد از انقلاب به دنیا اومدیم شنیدن حرفای آدمی که همیشه به عنوان یه مهره چپ شناخته می شد ؛جالب بود.
من و بچه های همنسل من تو روزگاری بزرگ شدیم و بالیدیم که همه چیز سیاه وسفید بود.آدما یا خوب بودن یا بد؛یا خیر بودن یا شر.یا سراسر پاکی و خوبی بودن یا سراسر پلیدی و زشتی.
این دید غالب بود که خواه نا خواه ازجامعه به خانواده ها و به تبع اون به ماها منتقل می شد.
ولی امشب برای اولین بار حرفای آدمی رو می شنیدم که به نظرم در اوج صداقت حرف می زد.لا اقل تو نظرات خودش و چقدر محکم حرف می زد .ذره ای تردید به خودش راه نمی داد.
این خصلت صادق بودنش خیلی برام جالب بود.
صرف نظر از نوع تفکراتش و شیوه عملکردش با خودش روراست بود.درد بزرگ ((نخوت)) رو نداشت.شاید چون ((عاشق)) اندیشه هاش بود؛نمی دونم!
به خاطر همینم هست که حضرت مولانا تو ۱۸ بیت اول مثنوی شریف که عصاره کل مثنویه می فرماید:
ای دوای ((نخوت)) و ((ناموس )) ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
مخاطبش عشقه.
می تونه عشق به معشوق باشه؛عشق به اندیشه ؛به وطن ؛به آرمان.
کاش روزی می رسید که همه ماها صادقانه و رو راست با خودمون حرف بزنیم.
امشب یا به عبارتی امروز بعد از مدتها می خوام دوباره شروع کنم به نوشتن.
تو این روزگار که ((آنان که باید بنوازند؛سیلی می زنند...)) داشتن گوش محرم غنیمته بخدا!
دوستانی دارم که می خونن و کمک می کنن برای رشد.برای تعالی............
این نوشته ها رو به عطر سخن و انفاس قدسیه حضرت مولانا متبرک می کنم :
تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم
نیست شوم نیست شوم تا بر یاران برسم
خوش شده ام خوش شده ام شعله آتش شده ام
خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم
یا حق
